خرید بک لینک
وقتی سینا نبا شه با ویدیو کال در ارتباط هستیم . صبح آمدم تماس بگیرم قبول نکرد ! ظهر بعد ناهار که خوردم تماس گرفتم . باز هم قبول نکرد ! قبل این که برم کارم شروع کنم به مامان اعلام جنگ کردم گفتم سینا د

برچسب: نویسنده: هستی سامانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 0:00

سینا دوبار محکم بغل کنی فشارش بدی بعد موهاش بهم بریزی اذیتش کنی سر یع آشتی میکنه . ولی مشکل اینجا بود که از من ناراحت نبود ! از خوانوادش ناراحت بود دیشب دیر وقت بود که گفت بر یم خونه منم مثل بچه ی خو

برچسب: نویسنده: هستی سامانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 0:00

دیشب این قدر گفتم چرا این دیوار صدا میکنه .... که سینا رفت بیرون خوابید ترسید . منم پشت سرش رفتم ... نمیدونم چرا دورانی که ما اینجا بودیم این دیوار صدا نمیداد ولی الان حدود یک ماهه اخر شب شروع میکنه

برچسب: نویسنده: هستی سامانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 0:00

یه کم حساس شدم و غر غرو :| امروز این قدر تنها با خودم جنگیدم :/ ! من بودم و پروژه و دیوار های صدا دار اتاق ... ! :|بعد بابام زنگ زده میگم فلان آیتم ؟ میگه نمی خواستیم که ! این قدر پشت تلفن عصبانی شدم

برچسب: نویسنده: هستی سامانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 0:00

پاهام به شدت درد میکنه :| چند روزه احتمال میدم یخ کرده . بخاطر این که من فرقی بین تابستون و زمستون نمیزارم ... دقیقا از پایین زانو که هیچی نیست درد گرفته :|

کیسه آب گرم گذاشتم روی پاهام فرقی نکرده !

مامان گفته ! به زور ! که بیا بگیر تا صبح باشه !

الان داره مادرشوهر بازی درمیاره ! :|

تازه مگه چقدر گرم میمونه ! الان حس میکنم دیگه گرمایی نداره !

ولی دلم میخواد پام محکم بزنم توی دیوار از درد :|

برچسب: نویسنده: هستی سامانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 0:00

7صبح بیدار بشی !

من هنوز خوابم میاد ...

باید دوباره بخوابم

بعد انرژی تا 11شب کار کردن از کجا بیارم

برچسب: نویسنده: هستی سامانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 0:00

چند روز قبل به سینا گفتم بیا درمورد بچه دار شدن یه تصمیم قطعی بگیریم! خوب درموردش فکر کنیم بعد با هم مشورت کنیم امروز صبح درموردش حرف زدیم .. اول خواستم اون بگه تا خیالم راحت باشه حرف دلش میزنه و تحت

برچسب: نویسنده: هستی سامانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 0:00

با همراز کلی حرف زدیم :)

خیلی خوب بود ...

یاد عکس های قدیمی کردیم ..

هیچی ندارم بگم جز بغض :)

نفس من تو رو به اصل خودت برمیگردونم ... نگران نباش کاری میکنم لبخند توی این عکس برگرده :)

برچسب: نویسنده: هستی سامانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 0:00

معجزه های کوچیک قرار شد ثبت بشن

الان دلیل اتفاقی که دو هفته پیش واسش تلاش کردم میفهمم . امروز به دردم خورد

فکرشم نمی کردم این انرژی و وقت گذاشتن اینجا استفاده کنم

امروز داشتم نا امید میشدما .. ولی نه از این خبرا نیست باید همین طور پیش رفت

چه قدر همه چی قشنگ پست سر هم منظم اتفاق میفته :)

برچسب: نویسنده: هستی سامانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 0:00

صفحه بندی